تو یه مطلبی می خوندم اگر بدون انتظار و چشم داشت کمک هامونو به دیگران نثار کنیم، اونوقته که ذهنمونو روی خود کمک و مهربونی متمرکز کرده ایم. دیگه هیچ چیز وهیچ کس نمی تونه ما رو برای مهربون بودنمون با تعجب نگاه کنه!! اونوقته که می نونیم مهربونی رو جیغ بزنیم و بگیم خدا منو مهربون آفریده و دهها فرشته مهربونو برای محافظت از من آفریده. آخه او که آخر مهربونیه، چطور می تونه مخلوقش را نامهربون خلق کنه، کارای نامهربونی شو ببینه و بار هم بهش مهربونی کنه؟! او مهربونه ولی ننیجه کارهای نامهربون ماها اند که در پاسخ به ما میان و زندگی مونو می پیچونن. آخ خدای نازنینم قربون مهربونی ات برم که فقط یک قطره از مهربونی ات کافیه در هر یک از ما آدم ها فرو بریزه و اونوقت نتیجش تو جامعه ما بشه یه عالمه مهربونی. حالا بقیه ویژگی هات به کنار. اونوقت تو با این همه صفات جورواجور و اون هم به اندازه یک اقیانوس از هر کدوم… چی هستی؟
به خودم می بالم که خدای مهربونی چون تو دارم. خدایا همین جا دعا می کنم دلای شیشه ای همه آدم های گل را مثل شبنم صبحگاهی بهاران، زلال کن تا یه بار دیگه مهربونی رو توش ببینن و اونوقت اگه تونستن سراغ چیزایی غیر از مهربونی برن. الهی آمین
در ترافیک جانکاه، و در راه کلاس دوشنبه صبح ها بودم که روی یه دیواره بزرگ که به تازگی نقاشی و رنگ آمیزی شده بود، از قول حضرت علی (ع) خوندم: جلب محبت دیگران نیمی از عقل است.
تو راه خیلی به این موضوع فکر کردم. تا این که به کلاس رسیدم و در میانه های کلاس یه فرصتی پیش اومد و موضوع را این طور مطرح کردم که هر وقت می خوایم به کسی محبت کنیم زود یادمون می افته که ممکنه به خودشیرینی و پاچه خواری متهم شیم!!
اونوقت پشیمون می شیم و نه به فکر محبت کردن می افتیم و نه به فکر جلب محبت!! بعدش می شیم آدم های تنهایی که امروز می بینیم!! باید تا دیر نشده توی دلامون یه خونه تکونی داشته باشیم و بگردیم راه های محبت کردن را دوباره غبارروبی کنیم. چون احتمالا خیلی وقته که از ترس اتهام های جورواجور! فقط به مامان و بابامون و آدم های خیلی نزدیک فامیل محبت کرده ایم. از هیچ چی هم نترسیم و نگیم که دیگران چی می گن؟! ما محبت کنیم و بعدش آثار اونو تو زندگی مون دوباره بچشیم. فکر کنم این داروی افسردگی ما شهرنشین ها هم باشه و ما رو از تنهایی در بیاره. آخه خدای مهربون برامون یه عالمه دوست آفریده که همشونو تنها گذاشتیم!!! می گید نه!! امتحان کنیم.
هر اتفاقی، بزرگ یا کوچک وسیله ای است که از طریق آن خداوند با ما سخن می گوید. هنر زندگی، در یافتن این پیام هاست. «Malcom Muggeridge»
کی می تونه ادعا کنه که خدا حرفای ما رو نمی شنوه؟ کی می تونه ادعا کنه که خدا با ما حرف نمی زنه؟ او که آنقدر مهربونه که می تونه این همه زیبایی و نعمت را برای سایر موجودات زنده خلق کنه، چطور می تونه تحمل نامهربونی ها رو داشته باشه؟! پس به خاطر این همه مهربونی خدا بیاییم با هم مهربون باشیم… همونطور که او می خواد…
خدایا از صمیم قلب آرزو دارم در این دنیا تا زمانی به من مهلت زندگی بده که به اندازه ظرفیتم، مفهوم هستی و اسرار خلقت را درک کنم و به بینشی برسم که از این مفاهیم، مفهوم مرگ و مراجعت به سوی تو را بفهمم.
راستی به همه کامنتاتونم جواب دادم