مهربونی با هم یا بدون هم

نوشته شده بوسیله : ژاله معماری در ساعت ۱۲:۱۱ | تاریخ : ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹

تو یه مطلبی می خوندم اگر بدون انتظار و چشم داشت کمک هامونو به دیگران نثار کنیم، اونوقته که ذهنمونو روی خود کمک و مهربونی متمرکز کرده ایم. دیگه هیچ چیز وهیچ کس نمی تونه ما رو برای مهربون بودنمون با تعجب نگاه کنه!! اونوقته که می نونیم مهربونی رو جیغ بزنیم و بگیم خدا منو مهربون آفریده و دهها فرشته مهربونو برای محافظت از من آفریده. آخه او که آخر مهربونیه، چطور می تونه مخلوقش را نامهربون خلق کنه، کارای نامهربونی شو ببینه و بار هم بهش مهربونی کنه؟! او مهربونه ولی ننیجه کارهای نامهربون ماها اند که در پاسخ به ما میان و زندگی مونو می پیچونن. آخ خدای نازنینم قربون مهربونی ات برم که فقط یک قطره از مهربونی ات کافیه در هر یک از ما آدم ها فرو بریزه و اونوقت نتیجش تو جامعه ما بشه یه عالمه مهربونی. حالا بقیه ویژگی هات به کنار. اونوقت تو با این همه صفات جورواجور و اون هم به اندازه یک اقیانوس از هر کدوم… چی هستی؟

به خودم می بالم که خدای مهربونی چون تو دارم. خدایا همین جا دعا می کنم دلای شیشه ای همه آدم های گل را مثل شبنم صبحگاهی بهاران، زلال کن تا یه بار دیگه مهربونی رو توش ببینن و اونوقت اگه تونستن سراغ چیزایی غیر از مهربونی برن. الهی آمین



تحت دسته : کمی هم نقد

مهربونی قشنگه

نوشته شده بوسیله : ژاله معماری در ساعت ۲۰:۳۷ | تاریخ : ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۹

در ترافیک جانکاه، و در راه  کلاس دوشنبه صبح ها بودم که روی یه دیواره بزرگ که به تازگی نقاشی و رنگ آمیزی شده بود، از قول حضرت علی (ع) خوندم: جلب محبت دیگران نیمی از عقل است.

تو راه خیلی به این موضوع فکر کردم. تا این که به کلاس رسیدم و در میانه های کلاس یه فرصتی پیش اومد و موضوع را این طور مطرح کردم که هر وقت می خوایم به کسی محبت کنیم زود یادمون می افته که ممکنه به خودشیرینی و پاچه خواری متهم شیم!!

اونوقت پشیمون می شیم و نه به فکر محبت کردن می افتیم و نه به فکر جلب محبت!! بعدش می شیم آدم های تنهایی که امروز می بینیم!! باید تا دیر نشده توی دلامون یه خونه تکونی داشته باشیم و بگردیم راه های محبت کردن را دوباره غبارروبی کنیم. چون احتمالا خیلی وقته که از ترس اتهام های جورواجور! فقط به مامان و بابامون و آدم های خیلی نزدیک فامیل محبت کرده ایم. از هیچ چی هم نترسیم و نگیم که دیگران چی می گن؟! ما محبت کنیم و بعدش آثار اونو تو زندگی مون دوباره بچشیم. فکر کنم این داروی افسردگی ما شهرنشین ها هم باشه و ما رو از تنهایی در بیاره. آخه خدای مهربون برامون یه عالمه دوست آفریده که همشونو تنها گذاشتیم!!! می گید نه!! امتحان کنیم.



تحت دسته : کمی هم نقد

اندر خم تحصیل (۳)

نوشته شده بوسیله : ژاله معماری در ساعت ۲۳:۲۸ | تاریخ : ۲۱ آذر ۱۳۸۸

آخیش! آدم نمی دونه واقعاً دانشجوهاش دنبال چی ان؟! می خوان یاد بگیرن یا می خوان سرکار باشن؟! خداییش استادا هم خوب بلدن هم یاد بدن و هم اگه همه موافق بودن، با هم دیگه سر کار بایستن. بخصوص با این بیکاری که دورو برمون هست. خلاصه حسابی سرکاریم با این انتخاب که درس بدیم یا سرکار بذاریم. آخه از یک طرف تحت نظر دانشجوهایی هستیم که می گن بابا ول کن بذار بریم سرکار. از طرف دیکه تحت نظر بقیه اقلیت دانشجوهاییم که می گن یادمون بده چه طور بریم سرکار. خلاصه بحث روز سرکار رفتنه. از کدوم سرکارها؟! سرکاری یا سرکار. اما برای این که سرکار باشیم، می تونیم ۲۰ دقیقه دیر بیاییم و ۲۰ دقیقه هم زود بریم. اولش که اومدیم از ابر و بادو ماه بگیم و حاضر غایب کنیم و اون وسطاش هم کمی تا قسمتی درس بدیم. از کدوم درسا؟! سرکاری یا سرکار؟ خلاصه از هر کدوم که باشه نتیجش این که هی میگن استاد خسته نباشید و خلاصه هی خودشونو خسته می کننو می گن خسته نباشی. هر چی هم می گی بابا خسته نیستم می خوام ببرمتون سرکار، می گن همیجوری سرکاریم نمی خوایم بریم سرکار! خلاصه شما بگین دانشجوها می خوان سرکار باشن یا برن سرکار؟ اگه لطف کنین و بگین می دونم با اون گروه دیگه چی کار کنم بذارمشون سرکار یا ببرمشون سرکار! مرسی. :D